الابذکرالله تطمئن القلوب
به تو توکل میکنم وخودم را به تو می سپارم میدانی... میترسم ازروزی که زیربار همین غصه ها دوام نیاورم!!! می خندی ومیگویی این معنای توکلت است؟! خوب که فکر میکنم می بینم من خودم را به تو نسپارده ام من درگیر همین اتفاقات ساده.. همین بی توبودن ها شده ام... همیشه ازتو دم میزنم وهنوزهم که هنوزاست نمیدانم توکیستی؟؟؟ کاش روزی بتوانم تویی که درمن جاری شده ای... تویی که برایم ناشناسی اما همه ی شناسم شده ای... را پیداکنم شاید روزی بتوانم پیدایت کنم... پیدای نهان من!!! برایت از احساسم مینویسم، بخوان یک سال گذشت ومن هنوزبی پاسخ ومنتظرپاسخ تو هستم... فقط چند روزدیگرباقی مانده.. میپرسی به چه؟ خودت رابه بی خبری نزن که چشمانت نمیتواند دروغ بگوید... خوب میدانم که میدانی.. ۲سال است که مرادرجمع خودمانی توو مهمانانت راه نمیدهی.. چرایش رانیز خوب میدانی.. ولی اینبار دیگر نمیگذارم.. ازدیوار میپرم.. خودت میدانی که همیشه همینطور بوده ام لجبازو یک دنده.... امسال دیگرباید حرف من شود.. وخوب میدانی که همان خواهد شد که من میخواهم من می آیم چه بخواهی چه نخواهی...... جمعه ۷ مرداد ماه ۱۳۹۰ به عمق چشمانم مینگری ومیگویی بازهوایی شدی؟ اما چه کنم؟ چه کنم که جزگریه کاری ازمن ساخته نیست انگارمرا فقط برای گریه افریده ای؟ها؟ بازهم همان لبخند ... همان لبخندی که دردلم غوغابه پامیکند... ومن همیشه تسلیم این لبخند توام... خداوند...چراازمن خسته نمیشوی؟؟؟؟ چراازگریه من سیرنمیشوی؟ چرا توهم مثل همه به من پشت نمیکنی؟ چراهروقت ازهمه اهل این دنیا دلم میگیرد فقط توبرای من کافی هستی؟ آه....اگرمن تورا نداشتم ... همین خوب است... همین که هستی وتنهایم نمیگذاری.. همین خوب است.... چهارشنبه ۱۵ تیرماه ۱۳۹۰ ساعت دلم را راس ساعت هوایت تنظیم میکنم آن را برسربالینم میگذارم تا ازخواب غفلت بیدار شوم.... وای.....نکند بازخواب بمانم؟ باردیگربه ساعتم می نگرم... دقیق است...دقیق دقیق ای زنگ بیداری دلم.... ببین چه خوش صدا میخواند... چه لالایی خوان خوش صدایی... انقدر خوش آهنگ است که... نه.... نه.... من نبایدبه این خواب ادامه دهم.... بایدبیدارشوم چرااین ساعت زنگ می خورد؟ صدای همه ی اهل خانه درامده... -چرااین ساعت راخاموش نمی کنی؟ -خواب مانده ای؟ بیدارشو که وقتش رسیده.. نه..نمیتوانم...بگذارکمی دیگر بخوابم... لالالالالا...بخواب ...لالالالا بخواب... چقذر خوابم می آید... فقط چندلحظه دیگربگذاربخوابم.... چه صدای آشنایی که می گوید... عزیزم من منتظرت هستم ... به خاطرمن بیدارشو........ سه شنبه سی و یکم خردادماه ۱۳۹۰ باانکه تمام گفته هارا گفته هام حال مستاصلم که آیا ناگفته هارانیزباید گفت؟ حرفی برروی دلم سنگینی میکند اما راستش رابخواهی خودم هم هیچ نمیدانم...... نمیدانم.... چرابا تو سرسنگین شده ام؟راستی چرا؟؟؟؟؟؟ این منم که روزی به تو گفتم اگر همه بامن غریبه شوند توهمیشه آشنای دلمی....... ازخودم میترسم..... نکند....................... مثل همیشه به دلگرمی ات نیاز دارم... آیا بازهم عاشقانه دستم را میگیری؟؟؟؟ سه سنبه ۲۴ خردادماه ۱۳۹۰ به من می گویی دیگراز غم ننویسم امامگر می شود؟ الکی بنویسم وای خدای من ..من چقدر خوشحالم؟ بی انصاف نباش...توکه ازدلم خبر داری!!!!! میدانی دیگرهیچ چیز این دنیا برایم خوشحال کننده نیست بیخود بخندم؟چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟ وای خدایا....من چه شادوسرزنده ام...ببین ... سال نوشده...دلها نو شده...طبیعت نوشده... اما ته دلم میگویم به من چه؟ دل من که نونشده؟ بازهم کهنه وکهنه ترمی شود.... من نمیتوانم دلم راخانه تکانی کنم .... راستش را بخواهی خودم این را نمیخواهم... می ترسم... می ترسم درخانه تکانی دلم غبار دلتنگی هایت راپاک کنم... من این حس رادوست دارم..همین حس پشیمانی را.... دوست دارم گناه کنم تا به این برسم... همین حس پشیمانی... همین احساس نیاز به تو... نیازبه اینکه وقتی دلم هوایت راکرد گریه کنمو وتو دلداریم دهی این حس راازمن مگیر ببین ..... ببین من الکی میخندم.... الکی سرخوشم... خنده بر لب میزنم تاکس نداند دردمن ورنه این دنیا که مادیدیم خندیدن نداشت دوشنبه ۱ فروردین ماه ۱۳۹۰ مگرمن چه کرده ام که جوابم رااینگونه میدهی؟ تاحالا اینگونه اش راندیده بودی؟ هان؟ تاحالاندیده ای که کسی ازشدت عشق به تو گله کند؟ اما حالا ببین... ببین که من دارم ازعشقت گله میکنم.... مگر من باتو چه کرده ام که اینگونه مرا درآتش عشقت می سوزانی؟؟؟ اصلا...اصلا من چرا گریه میکنم؟ چرا نام تورا می آورم چشمم رسوایم ما سازد!!! که اشک همیشه عاشق را رسوا می سازد.... هوای آغوشت راکرده ام... ببین..ببین من دارم گریه میکنم... تو که هیچوقت تاب تحمل اشک های مرا نداشتی.... پس بازکن آغوشت را که دیگر تاب ندارم...دلم آشوب است... های که دلم گرفته... های که هوایت تمام هوای دلم رابه یغما برده... بوی نفست که می آید تاب نفس کشیدن ندارم... اصلا...من دیگر نفس نمیکشم..فقط ...فقط تو برای همیشه بمان!!! به خودت قسم که دیگر تاب ندارم... آخر تاکی من گریه کنم و تو دلداری ام دهی؟ دیگر چرا ؟ چرا بامهربانی ات آزارم میدهی؟ چراتوهمیشه مهربانی؟ میبینی...اصلا حالم خوب نیست... انگار تب دارم... دیدی؟ دیدی بازهم از تو گفتم و درونم آتش گرفت!!! آخرمن به بگویم؟ سربه کدامین دشت و بیابان بزنمو فریاد زنم که... دلم هوایت راکرده هوای من....... چهار شنه ۱۳بهمن ۱۳۸۹
برایت از عشق میگویم ،همیشه با من بمان
من که برایت مانده ام ، تو نیز همیشه برایم بمان
من که خیلی بی وفایی دیده ام ، تو دیگر بی وفا نباش
حس کن مرا ، ببین که چه احساس عاشقانه ای به تو دارم
من که جز تو کسی را ندارم ، من که جز تو کسی را دوست ندارم
تو را از جنس خودم میدانم ، بدان که همیشه با تو وفادار میمانم
ارزش تو را بالاتر از عشق میدانم ، من که همیشه از دلتنگی تو گریانم
برایت از احساسم مینویسم ، با احساستر از همیشه بخوان
برایت از عشق سخن میگویم ، عاشقانه تر از گذشته گوش کن
ببین حال مرا ، این قلب مجنون مرا ، ببین که من در روزهای تنهایی اینگونه نبودم ،
آنگاه که تو را دیدم بیمار شدم ، از درد عشق شکسته شدم
حالا دوای این دردهایم تویی ، همدم و همزبان دل تنهایم تویی
بگو از عشق برایم ، میخواهم بشنوم صدای مهربانت را ،
بگو از عشق برایم ، میخواهم آرام کنی دل پر از گناهم را
این همان نواست ، این همان صدای آشناست
همان صدایی که با آن به اوج عشق میرسم...
| Design By : pesare jahaname |

